چشمکی از  اسمان

ارام بی قرار بود

در سرزمین رویا

 یادش نبود که امشب

فریاد زجری در راست (راه است)

 باخود هزاران امید

بر دوش خود میکشید  

مثل هزاران نامه  

اما همیشه خندان

گویا نبوده است او

خسته از رنج دوران

اری به ظاهر خوش بود

 اما درونش اتیش

از رسم بی عدالت

فریاد ی در گلو داشت

اما نبوده گوشی

با او شود هماهنگ

 حرفش توي دلش بود  

اخر نداشته مدرک

با ان کند افتخار

دیگر برادران را

 از خود جدا که میدید

ترسید بگیرد مدرک

گرچه مهندس باشد

یالیسانس و فوق لیسانس

اخر اسیر خاکیم

باید به اصل مانیم

تا ریشه را بدانیم

این حرفها عقده شد

در هنگام فراغت 

از کار پیکی خود

دوران تلخی دارد

اما دریغ از چشمک

به اسمان امید بست

شاید ببیند چشمک

ان چشمکی که از آن

 دنیای دیگر بیند

ای کاش که او نبیند

 این چشمک از اسمان

 این شعر را برای خداکرم پورديان كه  بعد از دیدنش  نوشتم کمی احساسی بود و در وبلاگ خوب ((میر محمد مومنی ثانی با نام سوق زیبای من)) هم به نمایش گذاشته شد  الان هم یکم تعغیر دادم گرچه هنوز هم مشکل داره