يادمه نزديک خونه فرهاد عباسي لوله گازي که قبلا طاق نصرت انجا بودکنار جاده گذاشته بود بچه ها اومدند راه را بر استاندار بستند ولي با وساطت بزرگان شهر لوله را برداشتندبه هر طريقي بود سر لشکر از سوق فرار کرد و به سوي لنده رفت اما بچه ها و مردم انقلابي از اينکه استاندار به راحتي از دستشون رفت ناراحت بودند  هي به خودشون ميپيچيدند نمي دونستند چکار کنند تا نزديکيهاي ظهر همه تو خيابون امام خميني فعلي پرسه مي زدند  تا اينکه خبر رسيد استاندار از استقبال مردم لنده خيلي خوشش اومده بعد از ناهار مياد.

خونه ما نزديک تنگه بود يکي از بچه ها صدا زد اميني لاستيک (تاير)بزرگي داشتي چکارش کردي گفتم دارمش بدون اينکه به من چيزي بگه لاستيک را اورد و ان را وسط جاده گذاشت و راه را مسدود کرد بچه هاي ديگه رفتند لاستيک آوردند و يه تير آهن هم گذاشتند رو لاستيک بدون بر نامه قبلي اينکار را کرديم عده اي که ان موقع فعال بودند و حالا شهيد شدند مثل شهيد امرالله تقوي که خدا رحمتش کنه خيلي خوب کار منکرد ان روز هم قوت قلب ميداد شهيد مساوات و ديگر شهيداني که بودند ان موقع اول دوم دبيرستان بودند اما مثل يه مرد بودند

 راه مسدود بود گروهي موظف شده بودند ماشينهاي عادي را راهنمايي کنند که از راه فرعي عبور بدند خيلي با برنا مه نبوديم تنها راه بستن مد نظر بود از کار اينده کسي حرف نميزد اگه استاندار او مد و راه را بسته ديد چکار کنيم يا چطور ادامه بديم فقط دل خوشي داشتيم که راه را ببنديم بالخره خبر رسيد استاندار در راه است و داره با طبل و دهل از سوي مردم لنده بدرقه ميشه خيلي نا راحت شديم مدتي از اين حرکت لنده اي ها با سوقي ها کدورت پيش امد طوري که شعار بر عليه لنده اي ها نوشته شد خلاصه استاندار نزديک به شهر سوق ميشد ساواکي معروفي که ان زمان خيلي با ابهت بود او مد گفت استاندار پدر شما را در مياره راه را باز کنيد  . عده اي از بچه ها که ميدونستند ايشون داره اسامي ياد داشت ميکنه با داد بيداد کردن اينکه نميدونيم کار کيه طرف را رد کردند خبر پشت خبر مي امد استاندار داره نزديک ميشه نزديک روستاي لير بزرگ که رسيد همه خوشحال بودند که الان استاندار راه را بسته ميبيند و از خوشحالي مردم لنده در مي ايد به هر طريق بود لاستيکهارا اماده اتش زدن کرديم شعله هاي اتش داشت فوران ميشد که انها رسيدند هيچ کس تو خيابون نبود تعداد افراد اندکي همه اطرف محل قايم  شديم . اولين ماشين که رسيد ريو ژاندارمري بود با يه جيب اتيش را با کپسول آتش نشاني خاموش کردند و تيراهن داغ شده را با روکش صندلي هاي ماشين کنار زدند و راه را باز کردند ريو يا همان دوج يا گاز ژاندارمري با سرعت اومد نزديک بود مرحوم سيد قدرت ا الله علويان را زير بگيرد گفتند ريو از ان گروهان لنده بود ماشينها به تصور اينکه فقط راه بسته شده باز شده و از ترس اينکه اخر شهر هم همينطور باشه بدون اقدامي اروم به پايين اومدن تو شهر داشتند که مردم شروع به سنگ اندازي کردند باور نميشه اين همه سنگ از کجا امد از ۱۵۰ ماشين ماشيني نبود که سنگ نخورده باشه استاندار زخمي شد همراهانش هم همينطور طوري شد که فقط با سرعت دور ميشدند چنان سنگ باران شد که ادم به ياد داستان ابرهه و مرغان ابابيل مي افتاد